تبليغاتX
یاقوت کبود

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

ازدواج

چند هفته است که بابام گیر داده داداشی رو مزدوج کنه همین طوری داشتیم صحبت می کردیم که بابام بهش گفت دوست داری زن آینده ات چه خصوصیاتی داشته باشه و ایده هات چیا هستن...

اونم رفته یه برگه حاوی مشخصات زیر آورده .....

بهش گفتم اینو که من قبلا دیده بودم . گفت: آره خیلی وقته اینا رو نوشتم به همه دوستام هم توصیه کردم...

الف) مشخصات ظاهری
- قد 165-170
- وزن 50-60 بیشتر نباشه هاااا
- چهره متناسب و دوست داشتنی
- تمايل به عطر های زنانه
- حتما دامن پوش باشه اونم بلند

- رنگ پوست يا برنزه يا سفيد
- رنگ چشم ترجيحا رنگين
- ابدا ، تاكيد ميكنم ابدا عينكی نباشه !
- دماغ عملی نباشه از 35 به اون ور افت ميكنه ، گوشتی ميشه !
- مادرش نبايد چاق باشه ( اين خيلی مربوط ميشه چون اين دسته گل به همسايه نكشيده كه ... علم ژنتيك ثابت كرده به مادرش ميكشه ... پس اگه مادرش پا به سن گذاشته چاق شده ، يعنی اينم پا به سن بگذاره چاق ميشه ... منم يه مردم پس فردا اين چاق ميشه من منحرف ميشم (
- استخون درشت حتما ( پس فردا پسرمونم ميكشه به اين ديگه (
- مو حتما بلند ( زن بايد موش بلند باشه ، يعنی چی جديدا مد شده .... مردا زن شدن موهاشونو ميندازن گل شونشون عقب ، زنا كوتاه ميكنن آدم ميترسه خونه راهشون بده ... فكر ميكنی سرباز فراری )
- رقص عالی ( جينگيل جوات نباشه ، شب به شب قراره با ما برقصه ... منم خوش رقصم رقصم افول ميكنه )
- حتمن رنگ روشن بپوشه - صبح تا شب عزادار نباشه همش سياه ....
- ابروهاش پر باشه كه بعد از يه مدت بتونه اينو مدلشو عوض كن حوصلمون سر نره
- رويش موهاش كم باشه ( من پول ندارم هر روز بدم آرايشگاه )
- صداش نرم باشه ، چيطوری بگم ... ناز داشته باشه ... خشانت نداشته باشه ... بابا آدم ميخواد تلفنی حرف بزنه سكته نكنه !

- پيشونيش بلند باشه، پاهاش ) انگشتای پاش ) قشنگ باشه كه پس فردا تابستون صندل پوشيد آدم ياد پاهای اون يارو تو چی بود اسمش ؟ ( اين تو ارباب حلقه ها بود ... اسمش يادم رفته ) نيافته
ب) مشخصات مالی
- تك دختر باشه ( حالا داشتم خواهر داشته باشه برادر نداشته باشه پس فردا ميراث خور بشه)
- ترجيحا پدرش بالا 65 باشه - يا سيگاری باشه يا سابقه سكته قلبی مغزی داشته باشه
- باباش يا ماكسيما داشته باشه يا پرادو يا رونيز سوناتا هم بود ایب نداره ... ديگه هيچی هيچی يه زانتيايی مزدايی چيزی داشته باشه پس فردا ماشين عروس آبرو ريزی نشه
- موبايل 0912 ( خوب آنتن بده) گوشی حتما نوکیا
- خودش حتما شاغل باشه ( بابا اين حرفای سنتی رو كنار بزاريد ... تو هزاره سوم زن و مرد بايد دوشادوش هم كار كنن(
- مهريه يك سكه بهار آزادی به نيت خودش
- جهيزيه درست حسابی بياره شامل :
- مبل نشيمن
- مبل پذيرايی
- مبل نهار خوری
- مبل آشپزخونه (جنسش جوهر باشه - نره از مفت آباد دو تا تير تخته بياره بزاره وسط - ديپورت ميكنم با خودش همشو خونه باباش من شوخی ندارم ها (
- سرويس آشپزخونه اش قابله و .... همه تيفال
- سرويس چاقو و قاشق چنگال زورينگر
- يخچال حتماً سايد بای سايد، رنگشم استيل باشه سفيد خز شد رف پی كارش
- سورخكن
- تستر
- ساندويچ ميكر
- و وسائل برقی آشپزخونه هم يا مولينكس يا سامسونگ يا دوو ... ( برنداری چرخ گوشت و آبميوه گيری پارس خزر بياره (
- همينطور جارو برقی و ...
- لوازم صوتی و تصويری كامل
- سينما خانوادگی با اين تلوزيونای فلت سامسونگ يا سونی كه مثل هيچكدام ديگر نيست
- لباسشويی كنوود
- اجاق گاز اگرم خارجی نمياره يا پاديسان يا سينجر
- عروسی هم نيميگيريم ، من به خاطر عشق ميگم ! الان ديگه اين تشريفات و تجملات كه مايه بقای زندگی نيست .... ميريم يه سفر با هم مشهد بر ميگرديم ميريم سر خونه زندگيمون مثل دوتا گنجيشك عاشق كيش و دوبی و تركيه و آنتاليا ... اينا آخه خوب نيست مشهد تبركه ، نيت مقدسه
من به خاطر اين ميگم
ج):مشخصات تحصيلی
- حتما یا کنکوری باشه یا دانشجو
- دانشجو دانشگاه آزاد در صورتی كه تعهد كتبی ازخانواده اش داشته باشه كه شهريه دانشگاهشو تا قرون آخر پای اوناس ....
- دانشجو دانشگاه سراسری هم بايد تعهد داشته باشه كه مخارج جانبی پرداخت ميشه ( آقا زن ميگيرم صلواتی بورس تحصيلی نميدم كه(
- ترجيحا دانشجوی كامپيوتر يا رشته های مشابه فنی كه پولساز باشه ... ميخوام چيكار بره دامپروری(دامپيوتر) بخونه از پس فردا بياد ور دلم بشينه !

در نهایت پدر گرام هم یکی زد به دیفرانسیلش (به قول شر) و گفت: انگاری باید ترشیتو بریزم....

 

نوشته شده توسط sapphire در 14:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم تیر 1388

احوالات من

سلام دوستان گل

خوب هستین؟؟ چه خبرا؟؟

هر چند که این روزها خبر زیاد هست و اونم خبرای دل خراش و ناراحت کننده....

واقعا تا کی؟؟؟!!!!

هر چند که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه....

من یکی که شرایط ام کم از اوضاع و احوالی که ایران داره نیست... از یه طرف امتحانات شروع شده و هزار جور بدبختی و شب زنده داری به دنبالش از طرف دیگه درگیری هایی که برای پروژه ام داشتم و هنوز هم دارم و از طرف دیگه این مقاله ای که قراره با آزی ارائه بدیم اساسی وقتمونو میگیره تازه شهاب رو کجای دلم جا بدم و....

واقعا درس خوندن و همسرداری در کنار هم مشکله (البته اگه بخوای هر دوتاشو در بهترین شرایط ممکن حفظ کنی)

این یه مدت که اکثر شبا با آزی با هم بودیم تا بلکه تحت تاثیر اون منم نخوابم .... البته بعضی شبا کار من خیلی مهمهاااااا .... مثل ساعتهایی که آزی مطالب سرچی رو تایپ میکنه منم به شیمکم میرسم و میوه و چایی و .... نوش جان میکنم به قول آزاش تو کمتر از w.c رفتن نیستی!!!؟

گذشته از این حرفا درسته که روزای سختی رو میگذرونیم ولی یه شیرینی هایی رو هم واسه خودش داره....

شاید باورتون نشه با اینکه خونه شهاب اینا تا خونه ما یه یک ربع 20 دقیقه فاصله است من 1 ماه بیشتر میشه که مامان بابای شهاب رو ندیدم(عجب عروس گلی).

در کل اومدم اینجا یه سرکی بکشم و اظهار وجود کنم و از تمامی دوستان گل که مدتیه بهشون سر نزدم معذرت خواهی کنم و شرمنده همشون هستم .....

این گل هم واسه همه دوست جونیاااااای خودم

پی نوشت1: بازم فکر کنم بین پست هام وقفه بیفته پس پیشاپیش روز پدر و میلاد حضرت علی و همچنین روز مادر رو با تاخیر بهتون تبریک میگم....

پی نوشت2: این رو هم به داداش گلمون محمد بگم که پیشنهاد پروژه ای که به آزی داده بود رو من یکی خودم شاهد بودم که پیگیری میکرد و با یکی دوتا از اساتید هم درمیون گذاشت ... عزیز من زود قضاوت نکن وبلاگت رو هم از این حالت که هست خارج کن....

پی نوشت3: دوستتون دارم تا بعد یا علی

 

نوشته شده توسط کمند در 3:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم خرداد 1388

نان در پی نان!!

 

 

نوشته شده توسط کمند در 15:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم خرداد 1388

بگومگوهای دوقلوها در جنین

 یک روز پاییزی غم انگیز _ مکان:شکم مادر. دوکوچولو، دوقلوهایی به اسم ارنا و ماکس، آرام دراز کشیده، لم داده اند و دارند یواشکی با هم حرف می زنند.

_ «گوارای وجود»

_ «گوارای وجود! راستی خوب خوابیدی...؟»

_ «هی، تا جایی که می شه تو این قشقرق و الم شنگه چش رو هم گذاشت بله، این روزا انگار موقع تکون تکون و حرکته. این جور وقتا همش خوابای ناجور می بینم.»

_ «تو که خوبی! منم که هی، عین تو! راستی، اینو خوندی، تو مجله ی انجمن جنینای طرفدار رایش؟»

_ «نه نخوندم. چی چی اون تو نوشته؟»

_«اینجا نوشته: از تحقیقات قضایی پرهیز کنید! پنجاه هزار شاگرد اول دبیرستانی امتحانات نهایی را پشت سر گذاشته اند. صد و سی هزار دانشگاه رفته ی جویای کار، ممکنه یه صفر هم اون تهش ندیده باشم، تو این نور خیلی کم، مگه میشه همه چی رو واضح دید؟ تحصیل در دامپزشکی توصیه نمی شود. رد شدن از پیاده روی «اوبرفورستر» اکیدا ممنوع... پرهیز از فلان و فلان... و همین طور الی ماشاا...»

_ «خب که چی؟»

_«خب که چی یعنی چی؟ نطفه ی بادکرده ی ورقلمبیده ی احمق! ممکنه بهم بگی آدم باس اون بیرون چه خاکی به سرش کنه؟ فقط یه چیز انگار قدغن نیست و اینجا برا یه شغل هشدار ندادن!»

_ «برا چی؟»

_ «برا شغل یه آلمانی. یه نفر آلمانی. فقط شغلش محکم سر جاشه! اما، راستش اگه اوضاع همین طوری پیش بره من یکی که از اینجا بیرون بیا نیستم. من اینجا رو دو دستی می چسبم و می مونم!»

_ «اما من می رم بیرون.»

_ «چرا خره؟»

_ «چون وظیفه مونه. چون باید اینجا رو ترک کنیم. چون مجبوریم بریم دیگه، چون تو دفتر ثبت کلیساحوزه ی استحفاظی منطقه ی روتنبرگ و توابع نوشته: زندگی در شکم مادر مقدس است. اونجا اینم نوشته: بهتر است ده بچه رو بالش تا اینکه یکی تو دلت- و تازه اتوماتای جلوگیری یا همون کاندومای اوتومات برداشته شدن. عزیز من ماها تحت حمایت دولت و کلیسا هستیم.»

_ «اون بیرون؟»

_ «خب مسلمه خنگی، برون نه، فقط این تو.»

_ «خب پس همین جا لنگر می اندازیم دیگه!»

_ «خنگی، خر نشو ما اینجا رو فقط نه ماه اجاره کردیم، اینو که می دونی!»

_ «اینو برا این می گن که هر کسی به بند ناف خودش آویزون باشه! من یکی که به سهم خودم همین جا این تو می مونم!»

_ «تو اینجا نمی مونی. تازه خیلی هم خوشحال باش که ما سه قلو یا چهار قلو یا پنج قلو یا شش قلو و ... نیستیم.»

_ «واسا! واسا! ما که بلاگردون و مقصر هیچی نیستیم!»

_ «این مسأله خیلی قبل از ما هم بوده، آلمان نمی تونه بچه هاش رو سیر کنه و بهشون غذا برسونه، فقط شکم کارتلاو خرپولا رو می تونه آباد کنه. آلمان نیازمند بیکاره! آدم بیکار بی عار می خواد!»

_ «من این تو می مونم.»

_ «من می رم بیرون!»

_«تو بیرون نمی ری از اینجا! ضمناً بگم هیچ جای دیگه هم نمی ری!»

_ «ای دوبهم زن!»

_ «ای جنین اکبیری خونخور!»

_ «ای کیسه عن و خون!»

                                    (وول وول و مشت و لگدپرانی)

مادر: «چی شده این پسره باز-؟»

 

                           نوشته کورت توخولسکی از کتاب خرده فرمایش های جناب پترپانتر

پی نوشت: خلاصه بعد از چند روز فرصت شد یه نگاهی به کتابهایی که از نمایشگاه خریده بودم بندازم.... عجب نمایشگاهی رفتیم امسال اونم با بچه های شر دانشگاه، جای همه دوستان خالی بود ....حالا سر فرصت ماجراهایی که اون روز اتفاق افتاد رو براتون تعریف میکنم.

نوشته شده توسط کمند در 14:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

بوی گل ارغوان

- اون بچه که رفته بالاي درخت کيه؟...تويي؟

- آره.

- چه با مزه! چند سالت بوده؟

- سه چهار سالم بوده...

- حالا چرا رفتي بالاي درخت ارغوان؟

- چون هميشه دوست داشتم از جاهاي سخت بالا بروم... از جاهايي که بقيه نمي توانند بالا برند...

- هنوزش هم همينطوري.مگه نه؟

با تعجب نگاهش کردم.با نگاهي سرزنش بار و رنجيده:

- با اين پاهاي عليل!؟ با اين صندلي چرخدار!؟...مسخره ام مي کني؟

با حالتي پوزش طلبانه گفت:

- نه.منظورم اين نبود...ببخشيد اگر بد جور گفتم. منظورم اين بود که هنوز هم عاشق دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتي، هنوز هم حس ممکن کردن غير ممکن ها درتو خيلي قوي است.... حتي با همين پاهاي ناقص...

- اون که بله. اصلا معني زندگي همين است.

- سيزده به در بوده؟

- نه. يک روز تعطيل توي فروردين بوده.

- معلوم است... درخت ارغوان پر گل است.

- و من براي رسيدن به همين گل ها که رنگ افسونگرش ديوانه ام کرده بود از درخت کشيدم بالا. مي خواستم برسم به آن گل ها.مي خواستم بويشان کنم. ببينم چه بويي دارند، چرا اين قدر خوش رنگند...

- خوب مي گفتي که يکي از همين آدم هايي که توي ژسند، يک شاخه از گلش را بچينند بدهند دستت.

- نه.آن جوري کيف نداشت.کيفش به اين بود که خودم با سعي خودم به آن گل ها برسم و آن ها را همانطور که روي درختند بو کنم.

- چه جالب! و همان جا بود که از درخت افتادي پايين؟

- آره.. بعد از اين که چند تا ژس يادگاري گرفتيم.

- شدي سوژه ي ژس؟

- آره. ژاس باشيمان که مرا بالاي درخت ديد، به صرافت افتاد که چند تا ژس يادگاري بگيرد . و اين يکي از آن ژس هاست.

- کي بود ژاس باشيتان؟

- مادرم.... يک ژس هم درست در لحظه ي کله معلق شدنم انداخت...درست وقتي که بين زمين و هوا بودم...بعد از اين که پاي من بعد از سه تا عمل جراحي سياه شد و به اين روز افتادم، مامانم از شدت ناراحتي آن ژس را ريز ريز کرد ريخت دور.

- حتما الان ازهر چه گل و درخت ارغوان است متنفري؟

- نه.بر ژس بيشتر از هميشه عاشقشم و آرزويم اين است که يک بار ديگر ازش بروم بالا...

- با اين پاهاي عليل!؟

- با همين پاهاي عليل....يک روزي دوباره ازش بالا خواهم رفت .خواهي ديد...

- يک وقت اين کار را نکني ها. ممکن است به قيمت جانت تمام شود...

- برايم مهم نيست.مهم اين است که فقط يک بار ديگر اين گل افسونگر را روي شاخه، آن بالا بالا بو کنم.

- آخر گل ارغوان که بو ندارد!

- برو از شاخه اش بالا، آن بالا بويش کن تا ببيني بو دارد يا نه!

پی نوشت: شرمنده یه مدت نبودم و به دوستان سرنزدم مشکلات زیادی داشتم ... گاهی اوقات نگفتن بهتر از گفته..... مهم الانه که در خدمتتونم... از تمامی دوستان هم ممنونم که توی این مدت برامون کامنت دادن و جویای حال ما شدند.

نوشته شده توسط کمند در 11:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

بدون شرح!

 

نوشته شده توسط کمند در 21:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

تولد یگانه

سلام دوستان

خب امروز يه مراسم ويژه مخصوص كسايى داريم كه قراره مقيم قم بشن!! (ديگه ما از ببره اى ها كه كمتر نيست در هر زمينه!!)

مراسم ما اسمش هست مراسم قنبيد خورون ...

همون طور كه ميدونيد يگانه و اهل بيت يه چند وقتيه ساكن قم شدن من هم در جهت قمى كردن يگانه اين مراسم رو براى روز تولدش گذاشتم....

چون من خودمم از قنبيت خوشم نمياد به صورت نمادين مراسم رو دنبال ميكنيم...آخه خاطراتى بس عظيم دارم، حالا يه يكى دوتاييش رو براتون ميگم ... اما قبلش اينو هم بگم كه اسم اصلى اين محصول قنبيد يا قنبيت هستش نميدونم بعضى ها براى چى ميگن كلم قمرى!!!

البته جاى تعجب نداره من بعضى ها رو ديدم كه هنوز فرق بين زردآلو و قيصى رو نميدونن و به هر دوش ميگم زردآلو!!

اين خواهر گرامى ما، يه روز گفت ميخوام براتون كلم پلو درست كنم من هم كه هنوز نخوردم مشتاق شدم ببينم چه مزه ايه ... تيريپ غذاش تو مايه هاى استنبلى بود ولى به جاى سيب زمينى قنبيد داشت اولش كه خوردم طعم بدى نداشت ولى چشمتون روز بد نبينه من تا غروب از دل درد مردم، همش هم به مامانم ميگفتم انگارى يكى تو دهنم ....آره!!!

يا مثلا يكى از دوستان بابام از تهران بهش زنگ زد گفت دارين ميايين برام قنبيد بخرين مال كليه درد ميخواست آبشو بگيره بخوره هيچى ديگه بابام براش خريد و راهى تهرون شديم توى جاده همش احساس ميكردم بوى گند مياد به آبجيم گفتم خدا چه كارت نكنه با اين بچت ... هيچى آبجى بعد از معاينات فنى گفت: خودتونين الكى تهمت به بچم نزنين....

ولى بوش ديگه غير قابل تحمل بود تا اينكه بابام گفت به خاطر قنبيدهاى صندوق عقبه.... عذابى كشيديم تا رسيديم....

اما معروف ترين غذاهايى كه قنبيت داره همون آش و آبگوشتشه كه به نظر من بازم درصد آشش كمتره.... ولى ما به يگانه تخفيف میدیم و اونو تو مايه هاى كيك اونم براى روز تولدش ترتيب داديم همين طور كه ميبينيد...

 happy birth day

 واى خداى من عجب محصول شگفت انگيزى داريم ....

خوب قبل از اينكه عكس كيك بعد از حمله ناجوان مردانه دوستان رو نشونتون بدم بذارين يه تبريكى به يگانه جون بگم....

يگانه جونم تولـــــــــدت مبارك . اميدوارم كه سالهاى سال زندگى خوبى وخوشى توام با موفقيت و سلامتى رو در كنار خانواده گلت داشته باشى و به اهداف طلاييت دست پيدا كنى....

تولدت تولد تولدت مبارك..... مبارك مبارك تولدت مبارك

اينم كيك بعد از حمله....

!!!! 

دوستانى ميخواند به يگانه جون تبريك بگن اينم آدرس وبلاگش خواستين تسليت هم بگين همين جا به آزى بگين....

اما دور از شوخى قنبيد خواص زيادى هم داره ....

پى نوشت: آقا كمند ميخواد بمب بسازه اونم با قنبيد ....به نظرم بهترين چيز براى ساخت بمب شيميايى و... هستش . بى شوخى ميگم..

قم بيد و قنبيد، اونهم امسال نبيد !

نوشته شده توسط کمند در 12:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

(!) ممنوع حتی یه قطره

سلام دوستان گل خودم

دقت كردين اكتيو شدم اونم تو پست گذاشتن حالا كم كارى ها مونده....

امروز تقريبا وقت بيشترى داشتم و يه كاراگاه بازى هم درآوردم اومدم اونو براتون تعريف كنم....

صبح بعد از اينكه صبحونه خوردم همين طور بيكار نشسته بودم كه ديدم صدايى اومد منم از پنجره نگاه كردم ديدم يه ماشين الگانسه هستش منم كاراگاهى ام گل كرده كه همچين شخصى اونم تو اين موقع روز با ديوار خونه همسايه روبرويى ما چكار دار؟! با چشمانى تيزبين ماجرا رو دنبال ميكردم(حالا خوبى شيشه رفلكس اينه كه توى روز از بيرون پيدا نيست).... ديدم اون آقاهه با كمال اعتماد به نفس از ماشين پياده شد و يه نگاهى دور و برش كرد و رفت سمت اون ديوار كه تقريبا كنارش يه ساختمون نيمه كاره بود.... يه دفعه ديدم روشو كرد به ديوار و يه حدث هايى زدم ولى گفتم بهش نمياد .... خلاصه اينكه برگشت و يه نگاهى كرد و رفت سمت ماشينش ... بله درست حدث زده بودم ديوار خيس بود ...آه آه حالم به هم خورد ....بگو مرد حسابى مگه تو شهر يه دستشويى پيدا نميشد كه به اينجا پناه آورده بودى شايدم خيلى بهش فشار آورده بود ....

در حال كاراگاه بازى بودم كه تلفن زنگ خورد جواب دادام ديدم آزاشه ... گفت چه كار ميكردى منم ماجرا رو براش تعريف كردم بعد بهش گفتم خاك بر سر با اون دستاش كه به همه جا ماليده بود اومد نشست پشت فرمون فكر كنم همه جا رو نجس كرد .... آزى بهم ميخنديد گفت ديونه مردا كارشون راحته حتما با يه سنگى چيزى ترتيب كار رو داده تو هم نمى خواد نگرانش باشى .....

همين طور داشتيم حرف ميزديم كه يه دفعه ديدم خونه آزى اينا حصابى شلوغ شد فهميدم يگانه از مدرسه اومده داره براى آزى(طبق معمول) جريان تعريف ميكنه .... آزى گفت كمند جات خاليه يگانه از ترس به خودش شاشيده !!! گفتم مگه چى شده گفت: سرايدارشون يه رنوى خراب داره كه توى حياط مدرسه شونه... يگانه هم مثل هميشه با دوستاش نشسته بوده توى ماشين و سويچ رو چرخونده استارت زده ماشين هم روشن شده و شروع به حركت كرده هر چى هم ترمز ميگرفته فايده نداشته در ماشين هم باز نميشده خلاصه داشتن ميرفتن تو ديوار كه يگانه از ترس خودشو خيس كرده .... اما تو فاصله نيم مترى موفق شدن ماشين رو نگه دارن وگرنه الان پروندش زيز بغلش بود.... خانم براش درس عبرت نشده مى خواسته ماشين رو حسابى داغون كنه يه پاشو گذاشته روى گاز و در بره كه ماشين شروع به حركت ميكنه و يگانه هم يه لنگه پا ميدويده ..... ديگه مجبور ميشه بشينه تو ماشين .... ترمز ماشين هم نمى گرفته آخرش خرده به تير دروازه ....

كلى بهش خنديدم گفتم حالا يگانه كجاست گفت رفته گند كاريشو درست كنه و بقيه حرفاااااا

اينا رو گفتم ياد 13 بدر پارسال افتادم .... با داييم اينا رفتيم يه دهاتى(دقيق اسمشو يادم نيست ولى خيلى محروم بود) به خاطره اينكه اسباشون اونجا بود ما رو هم مجبورى بوردن اونجا.... خلاصه اينكه رفتيم و يكم كه گذشت داييم ميخواست بره دستشويى ديدم خبرى از توالت نيست.... بابام و داييم راحتا سريع يه دستشويى صحرايى درست كردن كار جالبيه ولى خبرى از در و ديوار نيست .... خلاصه خودشونو راحت كردن ولى بقيه حاضر نبودن برن تا اينكه بعد ناهار ملت از بس چيز ميز خورده بودن بهشون فشار آومده بود و دستويى لازم بودن كه هرچى هم گشتن اون حوالى فايده اى نداشت فقط يه ديوار بود كه على(پسر داييم) گفت بچه ها من ميرم ببينم پشت اون ديوار چه خبره رفت و بعد چند دقيقه برگشت گفت يه جاى دنچيه واى چشام وا شد زينب بيا برو(خواهرش) ...زن داييم(مامان على) گفت برم ببينم چه خبره وقتى برگشت به على گفت خاك بر سرت كنن اونجا كه دستشويى نبود معلوم شد آقا به روش ديوارى عمل كرده .... حالا رفته بود پيش آبجيش نشسته بود اونم بهش فحش ميداد ميگفت مردشورتو ببرن پيش من نشين حالم بهم ميخوره .... على هم فقط ميخنديد

ديگه اينكه اون يكى زن داييم هم نتونست خودشو نگه داره رفته بود توى چمنا ..... بعد سجاد(پسر داييم) به على گفت نميدونى مامانم كجاست اونم بهش گفت مامانت رفته چمنا رو آب بده (سجاد بى خبر همين طور هاج و واج نگاه ميكرد) ....

بعد اومديم پيش دايى اينا حالا اين زينب ول كن نيست كه به دايى ميگه نبودى ببينى زنت چكار ميكرد؟! داييم بهش ميگفت ديدم عيبى نداره كارش يه حمامه .....

خلاصه زينب تا عصرى كه برگشتيم همش غر زد ولى به ما خيلى خوش گذشت منم حواسم جمع بود زياد آب و چايى نخورم كه دستشويى لازم نشم ولى عموما قدرت بالايى در اين زمينه دارم ....

در اين زمينه حرف زياده براى گفتن مثلا مادر شوهر خواهرم وقتى زيادى ميخنده آره(يه ماجراى خنده دار هم باهاش داشتم) ولى پست زيادى طولانى ميشه....

واى چقدر از شاشيدن حرف زدم بده يه يادى هم از احمدى نژاد نكنم....

فعلا.....

 

نوشته شده توسط کمند در 16:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

امروز و مسابقه

سلام دوستاى گل

خب چه خبرا؟؟(دقت كردين هر دفعه اين سوال رو ميپرسم ولى هيچ كس جوابى نميده!! )

منم خوبم مرسى....

اما امروز

بذار از ديشب بگم(صحنه نداره نترس)

ديشب تا از دست خاطرات گرانبهاى استاد راحت شديم ساعت 8:30 شب بود هيچى ديگه تا اومدم خونه يه نيم ساعتى طول كشيد بعد هم خسته فقط نماز خوندم وشام خوردم البته تا خوابيدم ساعت 2 شب بود.(نميدونم چرا انقدر وقت كم ميارم) امروز صبح هم ساعت 8 كلاس داشتيم البته يكى از دوستان لطف كرد منو ساعت 7 بيدار كرد كه اطلاع بده امروز خوابش مياد بنابراين نمياد(فكر نكنيد من فضول محلم، نخير چون مقاله اى كه برداشتيم با همه خواست بگه تو براى كنفرانس آماده باش!! بيچاره من) خدا رحم كرده بود خوابش ميومد يه 25-20 دقيقه اى حرف زد.

هيچى ديگه گفتم تو راه مدرسه(همون دانشگاه) يه روخونى ميكنم .... رسيدم دانشگاه ديدم دوستان صبح كله سحر مشغول غيبت كردنن ... ما هم با چشمانى جومونگى به جمع دوستان اضافه شديم ولى ديرى نگذشت كه فهميديم استاد لطف كردن تماس حاصل فرمودن و گفتن تشريف نميارن !! يكى نيست بگه ميمردى ديش ميگفتى نميام....

برگشتيم خونه و مشغول سرو سامون دادن به سوغاتى ها شدم (هر چند كه بيشتر براى خودم سوغاتى خريده بودم) و قرار شده شهاب بعد از ظهر بياد سوغاتى مامانش اينا روبهشون بديم و اونايى رو هم كه مال مامانم اينا بود بهشون دادم ...

مسافرت كه بوديم با يه آقايى آشنا شديم خيلى مهربون بود و البته اهل كتاب انگارى هم از ما خوشش اومده بود ... خلاصه يه عالمه كتاب بهمون هديه داد يه چندتا مجموعه 8-7 جلدى هم براى نينيمون(قربونش چون فعلا نيست من ميشينم داستاناشو ميخونم ....) يه چندتايى هم از اين كتاب هاى مراقبت از كودك و دوران باردارى خلاصه از اين جور كتابها... يه لحظه به خودمون شك كردم ....

ديگه اينكه من عموما هر جا ميرم دوستان زيادى پيدا ميكنم و اين مسافرت هم مثل بقيه سفرها با آدم هاى زيادى آشنا شدم و چيزهاى زيادى ياد گرفتم البته اذيت هاى زيادى هم كردم مخصوصا تو بازارها....

ديگه چى بگم آخه هر چى بگم فردا اين مجيد مياد ميگه اين حرفا چيه ميزنى 4 تا مجرد اينجا رفت و آمد دارن....

من نميدونم چرا جديدا آمار نظرات خصوصى ما به طرز عجيبى بالا رفته !!! مثلا پست قبل من چيزى نگفته بودم جز يه متلك شايدم دوستان خجالتى شدن .... يه چندتا نظر خصوصى هم كه مال يگانه بود نميدونم چرا از اينجا سر درآورده بودن شايد آدرس وبلاگش رو نداشتن ....

آقا من از آدمى كه خيلى بى دست وپا و زيادى از حد مظلومه خوشم نمياد نمونش پسر همسايمون يكى (كمند) رو ميبينه انگارى عزرائيل ديده (كمى هم از عزرائيل نداره منظورم اينه كه فرشت است) تازه هم از سربازى برگشته ما گفتيم ميره سربازى خوب ميشه ولى فايده اى نداشت تنها حسنش اين بود كه سيبيل هاشو زده ... يادش بخير توى دوران مدرسه چه درسايى كه به بچه ها نميدادم ...(نميگفتم نميشد)

راستى يه مسابقه اى بود از جانب يگانه دعوت شده بوديم ما هم دعوتش رو لبيك ميگيم.....

خب برم سوالات رو پيدا كنم ببينم از چه قراره.....

امسال که گذشت کدوم کارایی که می خواستی بکنی رو نکردی؟

من عادت دارم سوال اول رو هميشه آخر جواب ميدم اگه يادم رفت يادم بندازيد....

از دست دادن یا از دست رفتن چه کسی یا چه کسانی تو این سال برات خیلی سخت بود؟

خدا رو شكر توى اين سالى كه گذشت عزيزى در نگذشت... سوال بعد

دوست داری تو این سال جدید چه کارایی انجام بدی؟

كارهاى زيادى براى انجام دادن دارم ولى خودمونيم رابطه خوبى هم با كار ندارم مخصوصا كار خونه

به هر کس که می خوای عید رو تبریک بگو

هر چند كه نيمه فروردين رو رد كرديم ولى هنوز يه نفر هست كه عيدو بهش تبريك نگفتم و دوست دارم به اون تبريك بگم.

تو تعطیلات کار مفید چند تا انجام می دی؟

 توان دار

يه عكس خوشگل بذار!

اينم عكس خوشگل

نوشته شده توسط کمند در 18:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

من برگشتم

سلام دوستان، خوبين؟ چه خبرا خوش ميگذره؟؟

اين چند وقت نت خونم اومده بود پايين اساسى... البته ما ديروز از مسافرت برگشتيم اتفاقا ديروز عصر هم كلاس داشتم اول ميخواستم نرم آخه تازه از راه رسيده بوديم و حسابى خسته و كوفته بودم و اين افكار شيطانى شهاب هم بهش اضافه شده بود ولى گفتم بذار اين اول سالى يكم سعى كنم مرتب باشم سريع يه دوش گرفتم و روانه ى دانشگاه شدم تا برگشتم ساعت 9 شب بود اصلا نا نداشتم تازه سركلاس هم استاد گفت: خب ايام نوروز چه كردين با تمرين ها هيچ كس هيچى نگفت همه ساكت بودن ماشاا... اهل كلاس همه اكتيو.... خودش گفت: حتما فقط آجيل و شكلات خوردين و خوش گذروندين خب چون سال، ساله اصلاح الگوى مصرفه ما هم الگومونو تصحيح ميكنيم و در جهت صرفه جويى يكى 2نمره ازمون كم كرد.... جيگرشو

امروز هم كه صبح كلاس داشتم و تا رفتم سر كلاس استاد گفت: تو هنوز زنده اى... مثلا ميخواست يه شوخى كرده باشه.....

خلاصه اينكه ظهر كلاسم تموم شد و سريع از دانشگاه زدم بيرون ....

يه پسريه از سال پيش نميدونم چرا موتورش به دم در دانشگاه ما كه ميرسه خراب ميشه.... دولا شده بود داشت موتورشو مثلا درست ميكرد منم بهش گفتم: اشكال از ممشه.... يه دفعه ديدم ولو شد كف زمين و زد زير خنده ....

هيچى به راهم ادامه دادم كه ديدم اين آقا موتوريه پشت سرم داره مياد شيطونه ميگفت يه چيزى بارش كنم ولى گفتم آروم بگير، انگار نه انگار به راهم ادامه دادم ولى ديدم گير داده شماره بده (جديده قبلا شماره ميدادن حالا شماره ميخوان) منم خسته اصلا حوصله نداشتم ديدم يه ماشين چند متر جلوتر پاركه منم يه 912 به اول اون شماره پلاك اضافه كردم و بهش گفتم  رفت پى كارش....

تا هفته بعد كه فكر كنم منتظره فكمو بياره پايين.....

هيچى ديگه اومدم خونه و بعد از نهار يه استراحتى كردم و بعد هم اومدم پاى كامپيوتر و نت  .... اتاق نگو بازار شام، هنوز لباسام رو از توى ساك در نياوردم ....

اما سفر، جاى همه دوستان خالى، خوش گذشت .... سال تحويل رو هم شيراز بوديم هواش عالى بود.... ديگه ديگه ما تازه ميخواييم بريم عيد ديدنى به مامانم ميگم عيد ديگه تموم شده حالا سر فرصت ميريم ولى ماشاا... اين اقوام ما پرتوقع واى تازه فاميل هاى شوى جان هم هستن ....

راستى انگارى من نبودم اينجا اتفاقات زيادى افتاده عادله جون اومده و اين آزى كله خراب هم معلوم نيست چه ميكنه پيداش نيست.... ديروز بهش زنگ زدم ميگم كجايى ؟؟ ميگه صنايع و معادن ... خدا به خير بگذرونه

انگارى خيلى حرف زدم ولى اين تازه يه مقدمه بود تازه برگشتم هنوز روى روال نيومدم پرچونگى هام مونده....

فعلا....

نوشته شده توسط کمند در 21:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم فروردین 1388

بهاری

امروز اولين روي بود كه بعد از اين مدت دوباره اومدم توي حياط خونه مامانيم توي تهرون ....نمدونيد چه حسه خوبي داشتم انگاري زندگي دوباره بهم دادن ....

تمامي دختا شكوفه كرده بودن و باغچه ها پر از گل شده بودن ....

يه دو ساعتي كنار گلها نشسته بودم و اول بهشون نگاه ميكردم و كل حواسم به اونا بود ولي بعد ديگه فقط نگاهم به گلها بود فكرم جايي ديگه حتي گاهي خودمم نميدونستم حواسم كجاست!!؟؟

وقتي به اين فكر ميكنم كه بعد از تعطيلات دوباره بايد برگردم يه حس غريب و  خورنده اي ميفته به جونم هر كاري هم ميكنم كه بد عادت نشم فايده نداره....

ميگن يه مدتي كه از كسي يا جايي دور باشي به نبودنشون عادت ميكني ولي من توي اين مدت خيلي دلتنگ شده بودم.....

يعني ميشه بمــــــــونم؟؟؟؟؟

                                                                                                                      "عادله"

نوشته شده توسط sapphire در 19:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم فروردین 1388

دیدار دوباره

ماهى

 

من فكر مي كنم

   هرگز نبوده قلب من

                       اين گونه 

                                     گرم و سرخ :

احساس مى كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي

چندين هزار چشمه ى خور شيد

                               در دلم

 

مي جوشد از يقين :

احساس مي كنم                             

در هر كنار و گوشه ى اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

                               ناگهان

 

مي رويد از زمين

آه اى يقين گم شده ٬ اى ماهي گريز

در بركه هاى آينه لغزيده تو به تو !

من آب گير صافيم ٬ اينك ! به سحر عشق :

از بركه هاى آينه راهى به من بجو !

من فكر مى كنم

هرگز نبوده

                  دست من

                            اين سان بزرگ و شاد :

احساس مي كنم

در چشم من

            به ابشار اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودى كشد نفس :

احساس مي كنم

در هر رگم 

                    به هر تپش قلب من

                                   كنون

بيدار باش قافله يى مي زند جرس

آمد شبى برهنه ام از در

                                چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و.در دستش آينه

گيسوى خيس او خزه بو٬ چون خزه به هم .

من بانگ بر كشيدم از آستان ياس

« - آه اى يقين يافته ٬ بازت نمى نهم !»

 

                                                                    احمد شاملو 97-95

پى نوشت اول : سلام به تمام دوستان عزيزم .حالتون خوبه ؟؟

سال نو رو بهتون تبريك مي گم .

 خيلى خوشحالم كه هنوز بعد از رفتن من اين وبلاگ به روز ميشه يه تشكرمخصوص هم از آزاش جون و كمند جون دارم بخاطر زحمتشون در اينجا .

كمند رو كه نديدم انگارى دوست آزاشه و الان مسافرته اوميدوارم بهش خوش بگذره هر كجا كه هست .

و اما آزاش كه وقتي من برگشتم ايران اول اونا رو ديدم خيلي دلم براش تنگ شده بود.

توي اين چند هفته كه من هستم ايشاالله خودم آپ مي كنم .

 

پى نوشت دوم : اينكه هنوز تعدادى از دوستان نتى رو يادم هست اونم سر بعضى اتفاقات يا خاطراتى كه باهاشون داشتم .ولى لينك دونى خيلي زياد شده كه بعضيا رو نمى يشناسم ولى آشنا ميشيم دوست آزاش و كمند دوست من هم ميشن .

 

پى نوشت سوم : بيشتر از همه دلم براى يگانه تنگ شده بود كه وقتى تو فرودگاه ديدمش انگارى دنيا رو بهم دادن .خودش ميدونه جيگر منه . كه با رفتن من هر دوتا مون داغون شديم . يگانه دوست دارم . 

                                                                                          "عادله"                       

نوشته شده توسط sapphire در 23:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

بچه ها صاحبش اومد

پيوندها و باغ

لحظه يى خاموش ماند، آن گاه

بار ديگر سيب سرخى را كه در كف داشت

به هوا انداخت.

سيب چندى گشت و باز آمد.

سيب را بوييد.

گفت:

_« گپ زدن از آبيارى ها و از پيوندها كافى ست.

خوب، تو چه مى گويى؟»

_« آه

چه بگويم؟ هيچ»

سبز و رنگين جامه يى گل بفت بر تن داشت.

دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود.

از شكوفه هاى گيلاس و هلو طوق خوش آهنگى به گردن داشت.

پرده اى طناز بود از مخملى ـ گه خواب گه بيدار

با حريرى كه به آرامى وزيدن داشت.

روح باغ شاد همسايه

مست و شيرين مى خراميد و سخن مى گفت،

و حديث مهربانش روى با من داشت.

من نهادم سر به نرده ى آهن باغش

كه مرا از او جدا مى كرد،

و نگاهم مثل پروانه

در فضاى باغ او مى گشت،

گشتن غمگين پرى در باغ افسانه.

او به چشم من نگاهى كرد.

ديد اشكم را.

گفت:

_« ها چه خوب آمد به يادم، گريه هم كارى ست.

گاه آن پيوند با اشك ست، يا نفرين

گاه با شوق ست، يا لبخند،

يا اسف يا كين،

و آن چه زين سان، ليك بايد باشد اين پيوند.»

بار ديگر سيب را بوييد و ساكت ماند.

من نگاهم را چو مرغى مرده سوى باغ خود بردم.

آه،

خامشى به تر.

ور نه من بايد چه مى گفتم به او، بايد چه مى گفتم؟

گر چه خاموشى سر آغاز فراموشى ست،

خامشى بهتر،

گاه نيز آن بايدى پيوند كو مى گفت ؛ خاموشى ست.

چه بگويم؟ هيچ

جوى خشكيده ست و از بس تشنگى ديگر

بر لب جو، بوته هاى بارهنگ و پونه و خطمى

خوابشان برده ست.

با تنى بى خويشتن، گويى كه در رؤيا

مى بردشان آب، شايد نيز

آبشان برده ست.

به عزاى عاجلت اى بى نجابت باغ،

بعد از آن كه رفته باشى جاودان بر باد،

هر چه هر جا ابر خشم از اشك نفرت باد آبستن،

همچو ابر حسرت خاموش بار من.

اى درختان عقيم ريشه تان در خاك هاى هرزگى مستور،

يك جوانه ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند.

اى گروهى برگ چركين تار چركين پود،

يادگار خشك سالى هاى گرد آلود،

هيچ بارانى شما را شست نتواند.

                                                                                                 "مهدى اخوان ثالث"

 

پى نوشت: خب به سلامتى عادله جون برگشت و طبق قول و قرارهاى قبلى ما ديگه بايد رفع زحمت كنيم و وبلاگ را به دست صاحبش بسپاريم ....

عادله جون شايد اون جور كه بايد و شايد نتونستيم ياقوت كبود رو حفظ كنيم شرمنده عزيز.....

از همه دوستانى كه توى اين مدت به من لطف داشتن ممنونم ..... چيزهاى زيادى ازتون ياد گرفتم ....

البته سعی میکنم حداقل ماهی یک بار به دوستان سر بزنم....

براى همه دوستان آرزوى سلامتى و موفقيت دارم و اميدوارم كه سال جديد براتون سالى خوب باشه و به همه آرزوهاتون برسين.....

پيشاپيش سال نو همه دوستان هم مبارك باشه....

راستى 11 فروردين هم تولد دوست خوبم كورش هستش و پا به دنياى ۱۸ سالگى ميذاره ... يكى از دوستانى بود كه توى همون روزهاى اول باهاش آشنا شدم ....

پيشاپيش تولدت مبارك باشه عزيز... آرزوى عمرى طولانى و با عزت رو برات دارم....

كورش جان تولـــــــــــــــــــدت مبارك

 دیگه اینکه به کمند جونم بابت قبولی دانشگاه تبریک میگم...

خب ديگه حرفى نيست.....

يا على

خدانگهدارتون

نوشته شده توسط sapphire در 22:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

پیش ماه عسل و سال نو

سلام دوستان

چه خبرا ؟ خوب هستين ؟ چه ميكنيد با اين روزهاى آخر سال؟؟ خونه تكونى خوش ميگذره؟ منكه اين روزا رو خيلى دوست دارم .... بچه كه بودم توى اين روزاى آخر سال كه مامانم خونه تميز ميكرد انقدر اذيت ميكردم كه همه كلافه ميشدند .... چه روزايى بود يادش بخير ..... عاشق كف بازى، روزى بالاى 10 دست لباس مامانم ازم عوض ميكردم همش لچه آب بودم ..... خلاصه اينكه خوش بوديم اساسى ..... بعدشم نوبت سبزه كاشتن و اذيت هاش و روزهاى خريد و در نهايتم تخم مرغ رنگ كردن سفره هفت سين و عيد و سال تحويل و شرارت هاى عيد ديدنى .... واى مامان و باباى من چى ميكشيدن از دستم .....

واقعا پدر و مادر نعمت هاى بزرگى هستن كه ما قدرشون رو نميدونيم ..... مامان بابا دوستتون دارم ، يادم باشه بعد از پست گذاشتن يه ماچ آبدار ازشون كنم ......

اما عيد امسال اولين عيديه كه با شهاب قراره سر سفره هفت سين بشينيم با اين تفاوت كه از فردا يه جورايى تعطيلات عيد ما شروع ميشه و تا 13 بدر در سفر خواهيم بود و عيد هم هنوز معلوم نيست كجا باشيم ..... اين سفر ما اولين مسافرت رسمى كه ما دوتا با هم ميريم، خدا به خير بگذرونه (بعدا ميفهميد براى چى گفتم ) ..... نميشه گفت ماه عسل يه جورايى پيش ماه عسله آخه عموما ماه عسل بعد از عروسيه......

از قبل سفر باهام يه سرى حجت ها رو تموم كردن مثل اينكه فقط روزها اجازه نشستن پشت فرمون رو دارم ولى مامان باباى شهاب بچشونو به دست من سپردن مطمئن باشيد كه من شب ها هم خواهم نشست ..... اصلا رانندگى توى شب چيز ديگه ايه .....

با اين اوصاف عيد نيستم كه بخوام به دوستان تبريك سال نو بگم پس پيشاپيش عيد همه عزيزان مبارك باشه با آرزوى سالى پر از شادكامى همراه با موفقيت براى شما دوستان گل

 سال نو مبارك

اما يكم از بلاهايى كه سر شهاب مى آرم براتون تعريف كنم البته تقصير من نيست بعد نگيد بيچاره شهاب ، مظلوم شهاب.....

ديروز خونه ى شهاب اينا بودم كه همين طور نشسته بوديم داشتيم حرف ميزديم كه شهاب به كلش زد بره حوض خونشون رو رنگ آبى بزنه منم تشويقش كردم بنابراين رفت رنگ و قلمو آورد و دست به كار شد منم بالاى سرش اول هى دستور ميدادم بعدم پيشنهاد دادم كه بياد حوضه خونه ى ما رو هم رنگ كنه ..... بعد چشم خورد به يه شاخه درخت كه افتاده بود زمين خلاصه اينكه با اون تا جا داشت اذيتش كردم و قلقلكش دادم يه دفعه ديدم شهاب جوش آورد دوتا پا داشتم دوتاى ديگه هم قرض گرفتم د̗فرار.... من بدو شهاب بدو اونم با رنگ و قلمو به دست كه يه دفعه پاى شهاب گير كرد به شلنگى كه وسط حياط بود چشمتون روز بد نبيته خورد زمين تمام رنگ ها ريخت روى هيكلش .....

واى سرتا پاش آبى شده بود هم خندم گرفته بود هم دلم براش سوخت، موهاش هم رنگى شده بود دوساعتى الاف بوديم با هر حلالى كه فكرشو كنيد استفاده كرديم تا موهاى شهاب پاك بشه ..... بيچاره بچه ام در اوج جوونى كچ نشه شانس آورده ..... البته بعد از ظهر رفت آرايشگاه و موهاشو حسابى كوتاه كرد .....

فريناز ببين هى ميگى بيا تعريف كن ببينيم چه ميكنيد.....

اما پنج شنبه اى شهاب دير از سركار اومد اونم خسته كوفته اصلا نا نداشت بعد شام گرفت خوابيد ولى من ظهر خوابيده بودم خوابم نمى اومد اولش ميخواستم بساط اذيت رو بچينم دلم نيومد مثل بچه آدم دراز كشيدم گوشيم رو هم آوردم كه در سكوت آهنگ گوش بدم اما مثل هميشه شارژ باطرى گوشيم صفر بود ولى پريز برق دقيق بالاى سر شهاب بود منم شارژر رو زدم به پريز اما طورى بود كه سيم شارژر از روى شهاب رد ميشد بعدم هندزفرى رو زدم به گوشيم و مشغول گوش كردن آهنگ بودم اتفاقا افتخارى هم مى خوند همون طور كه داشتم براى خودم حال ميكرد يه دفعه ديدم صداى چهچه افتخارى فضا رو گرفت يه نگاهى كردم ديدم شهاب داره به طرز وحشتناكى نگاه ميكنه نميدونستم بخندم يا گريه كنم ولى خداييش قيافش ديدن داشت.... گفتم سيم شارژر و هندزفرى از روش رد شده بود شهابم غلت زده بود اين سيم ها دور گردنش پيچيده بود كه با احساس خفگى از خواب پريده بود .....

هيچى ديگه گفت تو يه موقع نذارى من بخوابما.... امشب نميذارم بخوابى .... بلند شد صورتشو شست برق ها رو هم روشن كرد بعد هم رفت يه ظرف پر ميوه آورد و نشست به پوست گرفتن و خوردن هى هم به زور فرو ميكرد توى حلقوم من ..... بعد يه دفعه گفت آهان .....

بلند شد رفت و يه عالمه آلو و لواشك و از اين جور چيزا آورد و شروع كردن به خوردن و ملچ ملوچ كردن ..... آب دهنم راه افتاده بود ... منم در چنين مواقعى نميتونم جلوى خودم رو بگيرم هيچى بلند شدم و همراهيش كردم و خلاصه تا اذان صبح بيدا بوديم و بعد نماز بيهوش شديم .....

با اينكه قبل از ازدواج هم ديگرو اصلا نديده بوديم و نميشناختيم ولى توى اين مدت كم خيلى به هم وابسته شديم و گاهى شده بعضى شبا 3 ساعتى با گوشى با هم حرف زديم (اه اه چه پرچونه....) بقيشو هم با اس ام اس .....

اهان راستى داشت يادم ميرفت كادوهايى كه براى تولد گرفتم رو براتون بگم .... خيلى هديه گرفتم فقط يه چندتايش رو ميگم مثل آزاش جون كه يه تاب و شلوارك با يه قلب (كه حركات جالبى از خودش درمى آورد) برام خريده بود يا يگانه كه يه عروسك خوشمل و مامان باباى خودم كه برام يه دست بند خريده بودن و مامان باباى شهاب هم گردنبند خريده بودن و .....

امسال حسابى كادو گرفتم .....

اما كادوى شهاب يه انگشتر بود كه نگينش آكوامارين(سنگ متولدين اسفند)بود. ميخواستم عكسشو براتون بذارم ولى چون يه كم به دستم گشاد بود داديم اندازه كنن هنوز نرفتيم بگيريم .... انشاا... بعدا ميذارم

اينم يه مختصرى از سنگ آكوامارين:

متولدین‌ اسفند خصوصیاتی‌ دارند كه‌ با متولدین‌ دیگر ماه‌های‌ سال‌ كاملاً متفاوت‌ است؛ از بارزترین‌ این‌ موارد آرام بودن‌ را می توان‌ نام‌ برد. سنگ‌ این‌ ماه‌ آبی‌ روشن‌ است؛ رنگی‌ كه‌ به‌ انسان‌ آرامشی‌ همراه‌ با نشاط‌ می ‌دهد.

این‌ سنگ‌ آكوامارین‌ (AQUAMARINE) نام‌ دارد و مخصوص‌ جنس‌ مؤنث‌ است. سیستم‌ ایمنی‌ و اعصاب‌ را تقویت‌ می ‌كند و باعث‌ آرامش‌ غدد می ‌شود.

واژه‌ آكوامارین‌ مشتق‌ از كلمه ‌ای‌ لاتین‌ به‌ معنای‌ آب‌ دریاست‌ و براساس‌ رنگ‌ آبى آن‌ به‌ این‌ نام‌ خوانده‌ می‌ شود. در ایام‌ قدیم‌ دریانوردان‌ در سفرها یا جنگ‌های‌ دریایی‌ به‌ عنوان‌ طلسم‌ برای‌ غلبه‌ بر حوادث‌ یا دشمن‌ از آن‌ استفاده‌ می‌ كردند.

آكوامارین‌ در گروه‌ سنگ‌های‌ بریل‌ قرار دارد كه‌ در این‌ گروه‌ یكی‌ از شاخص‌ ترین‌ گوهرها، زمرد است.

آكوامارین‌ بیشتر به‌ صورت‌ سِت‌ (مجموعه) درست‌ می ‌شود و به‌ شكل‌ انگشتری‌ بیشتر رایج‌ است. این‌ سنگ‌ را اغلب‌ به‌ صورت‌ زمردگونه‌ تراش‌ می ‌دهند و دیگر فرم‌های‌ تراش‌ را كمتر برای‌ آن‌ به‌ كار می ‌برند.

معادن‌ آكوامارین‌ مانند سایر كانی‌ها در تمام‌ نقاط‌ دنیا به ‌صورت‌ پراكنده‌ یافت‌ می‌ شود، اما عمده‌ معادن‌ آن‌ در برزیل، روسیه، استرالیا، مالاگاشی، برمه، هندوستان، ایالات‌ متحده آمریکا و چند كشور آفریقایی‌ قرار دارد.

پى نوشت1: يادتون نره سرسفره هفت سين حتما براى ما دعا كنيد....

پى نوشت2: شرمنده اگه پستت طولانى شد سرتون رو درد آوردم آخه يه مدتى نيستم از دستم راحتين گفتم جبران بشه.... اگه يه موقع چيزى گفتم ناراحت شدين حلالم كنيد(هر چند كه نياز بوده ....)

پی نوشت 3: یه چند روزیه به عقل بعضی از دوستان شک میکنم, مثلا دیروز یکی از پسرهای دانشگاه 1 واحد کم داشت گیر داده بود که تنظیم 2 رو بهش بدان.... یا اینکه یکی از دوستاش میخواست تربیت بدنی برداره بهش میگفتن نمیشه این ترم فقط تربیت بدنی خانوم ها ارائه میشه میگفت: مگه چه عیبی داره, بعد هم گیر داده بود میگفت معرفی به استاد برمیدارم .... آفتاب هم انقدر داغ نیست که بگی شاید واسه اونه ....

پى نوشت4: حرفى نيست، دوستتون دارم، يا على

نوشته شده توسط کمند در 12:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

تولـــــــد آزاش

سلام دوستان عزيز

خوب هستين ؟؟ قبل از هر چيز از همه دوستانى كه تولدمو تبريك گفته بودن تشكر ميكنم انشاا... كه بتونم جبران كنم ......

اما بريم سر اصل مطلب امروز 15 اسفند روز تولد آزى جون خودمونه پس بذن اون كف قشنگ رو .... عزيز با توام يه چند ثانيه از توهم فاصله بگير يه دستى بزن .....

ايووول ممنون .... حالا شد

آزى جون تولــــــــدت هوارتا مبارك .....

تولد تولد تولدت مبارك     مبارك مبارك تولدت مبارك

تولدت مبارك عزيز ..... انشاا.... كه سال هاى سال  لبت پرخنده و دلت شاد باشه .....

نه ديگه زيادى قر نده بذار يه تعارفى چيزى بهت بكنن هنوز هيچى نشده رفته تو كار كمر .... انگارى بد جوى گرفتتت !!! البته منم كمى از تو ندارم ..... منو فريناز رو كه ميبينيد استثنا هستيم!!

تازه اولشه يه دل سيرم ميرقصيم يه شكم سير هم ميخوريم ... پس چى فكر كرديد الكى كه تولد راه ننداختم

خب قبل از هر چيز بچه ها دور هم جمع شيد يه عكس يادگارى بندازيم .... چون سابقشو دارم عموما قيافه ها آخر مجالس قابل شناسايى نيست ....عزيز كاه از خودت نيست كاهدون كه از خودته ....

همه با هم بگين سيــــــــب:

 واى عجب عكس قشنگى  ماشاا... هزار ماشاا... همه خوش تيپ ....

خب بريم سراغ كيك تولد ....

انگارى خبرى از كيك نيست....

بذاريد ببينم چه خبره !!؟؟

همه دست دست اينم كيك تولد

خب اينم آزاش جون البته عكس بچگياش .... الهى نانازى

happy birth day

اگه كيفيتش پايينه شرمنده از روى البوم عكس انداختم ....

پى نوشت ۱: از همه دوستان هم ممنونم كه توى جشن ما شركت كردن و همراهيمون كردن .... توى گذاشتن اين پست انقدر تلفن جواب دادم و با اين و اون حرف زدم نفهميدم چى نوشتم آخه خونه ى ما عموما صبح ها كمى از مخابرات نداره ... ماجراهاى جشن تولد رو هم ميذاريم خود آزى بياد تعريف كنه ....

پی نوشت ۲: عکسم رو دیدید؟! وای خدای من چقدر خوشگلم (خدای اعتماد به نفس)

نوشته شده توسط کمند در 11:57 |  لینک ثابت   •